PoLat
🎥 گزارشها و لحظات ویژه از شهر آقچه و مناطق مختلف
📍 Aqcha, | 📞 +93729 50 6661
🔗 برای همکاری و پیشنهادات پیام دهید
25/05/2026
#دروغ عادی شده، اما #حرام است
13/05/2026
از همان روزی که پدرم تصمیمش را گرفت، زندگیام دیگر شبیه گذشته نبود. خانهای که قبلاً برایم امنترین جای دنیا بود، حالا مثل زندان تاریک و خفهکنندهای شده بود که در آن حتی حق نفس کشیدن هم نداشتم. صبح روز بعد، پدرم تمام کتابها و کتابچههایم را جمع کرد، داخل یک بوجی انداخت و با عصبانیت به برادرم گفت: «اگر این دختر بدون اجازه از خانه برآمد، پایش را میشکنم. دیگر نام مکتب را هم نگیرد.»
وقتی این حرف را شنیدم، انگار چیزی در قلبم شکست. کتابهایم تنها امید زندگیام بودند. هر صفحه آنها برایم بوی آینده میداد، اما حالا همه آرزوهایم در گوشهای خاک میخوردند. مادرم چیزی نمیگفت، فقط پنهانی اشک میریخت. گاهی وقتی پدرم بیرون میرفت، آرام صورتم را نوازش میکرد و زیر لب دعا میخواند، اما خودش هم خوب میدانست در قریه ما وقتی مرد تصمیمی میگرفت، هیچکس حق مخالفت نداشت.
چند روز بعد، زنهای همسایه برای «مبارکی» آمدند. خانه پر از صدای خنده و حرفهایشان شده بود، اما برای من همه چیز مثل کابوس بود. یکی از زنها گفت: «قسمت دختر خوب است که زن حاجی میشود. دخترهای زیاد آرزوی چنین زندگی را دارند.» زن دیگری آهسته در گوش مادرم گفت: «حداقل گرسنه نمیماند و لباس خوب میپوشد.»
من گوشه اتاق نشسته بودم و احساس میکردم درباره یک انسان حرف نمیزنند؛ انگار درباره خرید و فروش چیزی صحبت میکنند. هیچکس از من نپرسید چه میخواهم، هیچکس نگفت شاید دلم زندگی دیگری بخواهد. برای همه فقط پول مهم بود و خلاص شدن پدرم از قرضها.
شبها صدای صحبتهای پدرم را از اتاق دیگر میشنیدم. میفهمیدم وضعش بدتر از چیزی است که فکر میکردم. قرضهای زیادی بالا آورده بود، زمینهایش را از دست داده بود و دکان کوچکش هم بسته شده بود. هر شب نام طلبکارها را تکرار میکرد و با عصبانیت میگفت: «اگر این عروسی نشود، آبرویم میرود.»
حالا من برایش فقط راه نجات بودم؛ دختری که میتوانست در بدل سه لک افغانی فروخته شود.
یک شب دیر وقت، وقتی همه خواب بودند و فقط صدای باد از بیرون شنیده میشد، مادرم آرام کنارم نشست. چهرهاش خسته و غمگین بود. برای چند لحظه فقط نگاهم کرد، بعد ناگهان اشک از چشمانش سرازیر شد و گفت: «دخترم... اگر فرار کنی، شاید زنده بمانی.»
از شنیدن این حرف شوکه شدم. مادرم هیچوقت چنین چیزی نگفته بود. همیشه صبر میکرد و دردهایش را خاموش تحمل میکرد. دستم را گرفت و با صدای لرزان گفت: «من هم در پانزده سالگی به زور زن پدرت شدم. تمام عمرم را با گریه گذراندم. نمیخواهم تو هم مثل من بسوزی.»
بعد تکه کاغذ کوچکی از زیر بالش بیرون آورد و شمارهای روی آن نوشت. «این شماره خالهات در مزار است. اگر توانستی خودت را به او برسانی. شاید بتواند کمکت کند.»
قلبم تند میزد. برای اولین بار بعد از روزها تاریکی، احساس کردم شاید هنوز راهی برای نجات وجود داشته باشد. همان شب تا صبح به فرار فکر کردم. میترسیدم، اما بیشتر از هرچیز از آیندهای میترسیدم که قرار بود زن مردی شوم که میتوانست جای پدربزرگم باشد.
دو شب بعد، فرصتی پیدا شد. همه برای عروسی پسر کاکایم به خانهای در قریه دیگر رفته بودند. صدای موسیقی و شلیک هوایی از دور شنیده میشد. من آرام چادرم را پوشیدم، چند دست لباس و کتابچه کوچکم را داخل بکس کهنه گذاشتم و بدون اینکه صدا کنم، از خانه بیرون شدم.
هوا تاریک و یخ بود. دستانم از ترس میلرزید. هر لحظه فکر میکردم کسی صدای قدمهایم را میشنود. کوچههای قریه را با عجله رد کردم و تا سر جاده دویدم. نفسهایم بریده بود و اشک بیاختیار روی صورتم میآمد.
بعد از چند دقیقه، یک موتر مسافربری کهنه کنار جاده ایستاد. راننده شیشه را پایین کرد و وقتی صورت گریانم را دید، با تعجب پرسید: «دخترم، این وقت شب کجا میروی؟»
خواستم دروغ بگویم، خواستم بگویم خانه خالهام مریض است یا راه را گم کردهام، اما زبانم بند آمده بود. هنوز حرفی نزده بودم که ناگهان صدایی خشن از تاریکی پشت سرم بلند شد:
«همینجا ایستاد شو!»
بدنم خشک شد.
آرام برگشتم...
برادرم بود.
و چند قدم عقبتر، پدرم با چوب ضخیم در دست ایستاده بود؛ چشمانش پر از خشم بود، طوری که انگار میخواست همانجا مرا بکشد...
ادامه دارد...
برای قسمت بعدی کلمه 《 ادامه 》را کامنت کنید تا بعد از نشر لینک داستان برايتان ارسال گردد...
11/05/2026
"عـوامل تخـریب روابـط زناشـویی!"
🔹 تکنولوژی
🔸 عدم گفتگو
🔹 خانه نشینی
🔸 تجمل گرایی
🔹 حسادت مفرط
🔸 شوخیهای بیجا
🔹 نبود برنامه و هدف
🔸 ساعات کاری اضافه
🔹 بیتوجهی به همسر
🔸 نگاه منفی به خانواده همسر
🔹 عدم رسیدگی به وضع ظاهری
Click here to claim your Sponsored Listing.
Category
Address
Aqcha
Kabul