Manager Sadegh Hedayat Foundation
Contact information, map and directions, contact form, opening hours, services, ratings, photos, videos and announcements from Manager Sadegh Hedayat Foundation, Tehran.
09/02/2022
شانل نامبر فایو
از آشنایی من و شکوه مدت زیادی نمی گذشت ولی نیرویی دردرون هر دوی ما چنان هم دیگر را جذب می کرد که خیلی زود نزدیک شدیم. معمولا نزدیکی نخست روانی بعد لفظی و بعد هم عشقی است.
شکوه زنی بود بلند قد ، لاغر ولی متناسب ، موهای پرپشت بسیار خوش حالت و بلندی داشت که یا دو طرف سرش را می پوشانید و گاه فقط روی یک شانه اش رها می شد. من عاشق موهایش بودم. موهایی خوش رنگ و خوش بو و نرم و انبوه که می شد توی آنها گم شد ، شنا کرد ، آن عطر خوش بویش را توی ریه ها حبس کرد و لذت برد. دست هایش با آن انگشتان بلند و کشیده و ناخن های بلند و شیکی که داشت طوری بود که حتی نگاه کردن به آن دست ها لذت بخش بود.
آن روز صبح تصمیم گرفتم هدیه ای برای شکوه تهیه کنم بعد بروم خانه اش خیابان تخت جمشید کوچه فرشته و خودم هدیه را بدهم به عشقم.
در دهه سی خیابان لاله زار از شیک ترین و معتبرترین خیابان های تهران بود که مغازه های لوکس فروشی ، کافه قنادی ها ، سینما ها ، تئاترها و دیگر اماکن ، این خیابان را مرکز هجوم خانم ها و آقایان جوان و زیبا کرده بود ، در لاله زار نو مغازه لوکس فروشی بود که صاحبش جوانی بود به نام مسعود. مسعود جوانی شیک ، خوش هیکل ، خوش رو ، خوش صحبت و تودل برویی بود که در جلب مشتری استعداد و ترفندهای بسیار داشت. از این گذشته آخرین کراوات ، آخرین فندک دوپن طلا ، آخرین ادکلن Pour un home و آخرین عطر برای خانم ها در این فروشگاه در دسترس بود.
عصرها این مغازه خیلی شلوغ می شد. حتی عده ای برای شرکت در همین شلوغی می آمدند و شاید نه جنسی نیاز داشتند و نه می خریدند ولی مسعود همه را حریف بود با همه شوخی می کرد ، جواب همه را میداد ، اگر جنسی را می خواستند فورا می گذاشت روی پیشخوان و از همه مهارت هایش برای کسب و کار بهره می برد. به همین مناسبت من نزدیک ظهر بود که رفتم سراغ مسعود تا توی شلوغی خانم ها و آقایان گیر نکنم. وقتی وارد مغازه شدم هیچ کس نبود. رفتم سراغ مسعود و از او یک شیشه عطر شانل نامبر فایو Channel No.5 خواستم.
در آن ایام این عطر خیلی مورد توجه خانم ها بود و خانم های شیک و زیبا از این عطر برای خوشبو کردن سر و گردن و وجودشان استفاده می کردند. مسعود گفت چشم و رفت یک شیشه عطر شانل نامبر فایو آورد و گذاشت روی پیشخوان. در این موقع آقای جوان خوش لباس و خوش سیمایی وارد مغازه شد و گفت: سلام مسعود جان یک چیزی واسه دلبرم میخوام که حتما داری!؟
مسعود خنده ای کرد و گفت: اگر نداشتم هم برای تو از زیر سنگ هم شده می آوردم و تقدیم می کردم. آقا گفت : برای خوشگلم برای ملوسم یک عطر شانل نامبر فایو میخوام. مسعود خندید و مرا نشان داد و گفت : عجیبه این آقا هم همین عطر را می خواهند. آقا نگاهی به شیشه عطر روی پیشخوان انداخت و گفت : آره خودشه اما ببینم از این بزرگ تر نداری؟
مسعود خندید و گفت : دارم اما می دونی یه خرده گرونه! آقا گفت : گرون؟ برای عشقم جانم را هم می دهم که خوشحالش کنم پول فدای سرش. آخه نمی دونی اون موهای بلند خوش حالت وقتی بوی عطر شانل نامبر فایو هم بدهد دلت می خواهد سرت را توی آن موها فروکنی ، توی آن موها غرق شوی ، شنا کنی و تمام لذت های عشق را در آن نرمی سر و گرمی صورت و عطر خوشبو مضمضه کنی.
من کمی تعجب کرده بودم شرحی که از معشوقه اش می داد به شکوه من شباهت های زیادی داشت ولی مهم نبود خیلی زنها موهای بلند پرپشت و خوشبو داشتند. مسعود رفت یک شیشه بزرگتر عطر شانل نامبر فایو را آورد و گذاشت روی پیشخوان. آن آقا شیشه را مدتی دستش گرفت ، بو کرد ، ناز کرد و حتی آهسته بوسید. من چنان توی کار آن آقا گیر کرده بودم که یادم رفته بود آمده ام برای عشقم شکوه ، شانل نامبر فایو بخرم. آن آقا ادامه داد: آخه مسعود جون چی بگم؟! تو نمی دونی عشق من چه تیکه ایه ، با آن هیکل متناسب و قد و قامت بلند و صورت پر از نمک و خوشگل ، آدم رو دیوونه می کنه. ببینم اگه یه دسته گل قشنگ هم بخرم میتونی گل و عطر رو بفرستی خونه اش؟ مسعود گفت : البته ، صد البته ؛ من دیگر داشت حوصله ام سر می رفت و گفتم : آقا مسعود این عطر ما چند میشه؟ مسعود قیمت را گفت و من پرداختم ولی قبل از آنکه از مغازه خارج شوم آن آقا گفت : آدرس عشقم رو بنویس. خیابان تخت جمشید ، کوچه فرشته ، پلاک 10 و روی این کارتی که میدم بنویس : برای شکوه جانم ، روحم ، عشقم.
من شیشه عطر را برداشتم آمدم توی خیابان لاله زار نو. چند قدم جلوتر یک سطل آشغال بود و شیشه عطر شانل نامبر فایو را انداختم توی آن. دست هایم را کردم توی جیب هایم و راه افتادم. خودم هم نمی دانستم کجا می روم و ناگهان دیدم در گودالی پر از عطر شانل نامبر فایو دارم دست و پا میزنم که خفه نشوم ...
جهانگیرهدایت
14/12/2021
داستان های برتر مسابقه ادبی صادق هدایت
امسال 1050 داستان برای بیستمین دوره مسابقه صادق هدایت دریافت شد که توسط داوران مرحله اول ارزشیابی شده و 27 داستان برتر شناخته شدند که در جداول ملاحظه می فرمایید. همچنین اسامی داوران مرحله اول که ما را در این دوره از مسابقه یاری نمودند بدین شرح است :
فاطمه بابایی ، آزیتا برج خانی ، مهرو پیرحیاتی ، آذر جبارزاده ، اشکان حسین زاده ، مهران حسینی نیا ، کیوان خواجه میرکی ، عشرت رحمانپور ، علی رحیمی ، مهدی سالک ارجی ، نجمه سجادی ، سیمین دخت گودرزی ، فرزاد منفرد ، شادی ناصرآبادی ، دکتر میترا نقی پور ، دکتر شیلا نورپوری
لازم به ذکر است این داستان ها برای ارزشیابی نهایی به داوران مرحله دوم ارجاع می شود و از میان آنها 4 داستان برنده انتخاب خواهد شد. به بهترین داستان تندیس صادق هدایت و به سه داستان دیگر که در مرتبه دوم قرار می گیرند ، لوح افتخار مسابقه اهدا خواهد شد. همچنین تمامی داستان های برتر و برنده در مجموعه کتابی تحت حمایت بنیاد ادبی صادق هدایت به چاپ خواهد رسید.
بنیاد ادبی صادق هدایت از تمام نویسندگان و شرکت کنندگان در این مسابقه ادبی کمال تشکر را دارد و برای آن عزیزان و رشد و تعالی ادبیات فارسی ، موفقیت روزافزون آرزومند است.
دبیر مسابقه
جهانگیر هدایت
17/11/2021
نوجوانان در مسابقه ادبی صادق هدایت
امسال بیستمین سال مسابقه داستان کوتاه صادق هدایت را برگزار کردیم و با پدیده جدیدی روبرو شدیم در این دوره تعداد نوجوانان شرکت کننده در مسابقه به گونه ای بی سابقه افزایش یافته بود. نوجوانان شرکت کننده از 10 سال تا 17 سال سن داشتند و با ارسال یک داستان در مسابقه حضور خود را اعلام کردند. بی مناسبت نیست دوستان نویسنده نوجوان را بشناسیم. لیست اسامی این فرزندان عزیز ایران به صورت جدول تهیه شده که ملاحظه می فرمایید.
جای امیدواری است که نوجوانان ما دست به یک حرکت بسیار جدی و متهورانه زده اند. آنها با اعلام حضور خود در مسابقه ادبی صادق هدایت نشان داده اند با چه اعتماد به نفس استواری در چنین مسابقه ای با نویسندگان مطرح روز ، دست به رقابت می زنند. ملاحظه این گونه اقدام نوجوانان این نوید را می دهد که در زندگی با اعتماد به نفس و بدون هراس از رقبای قدرتمند حضور خود را اعلام می دارند و برای خود جا و مکان و مقامی قائل اند که بسیار قابل توجه و امیدوارکننده می باشد. نکته بسیار مهم آن است که به گفته داوران مرحله اول داستان های ارسالی این نوجوانان ، داستان های خوبی است. داستان بچگانه نیست. شاید ما از رشد فکری نوجوانان بی خبریم.
به هر تقدیر برای ما موجب افتخار است که باعث چنین حرکتی در نوجوانان ایران عزیزمان بوده ایم.
دبیر مسابقه
جهانگیرهدایت
02/11/2021
آمار بیستمین دوره مسابقه ادبی صادق هدایت
بیستمین دوره این مسابقه با مشکلاتی چون کرونا و دیگر مشکلات ، برگزار شد. در این دوره 1050 نویسنده از ایران ، کشورهای همسایه و ایرانیان مقیم خارج کشور شرکت کردند. شرکت کنندگان خارج از کشور از کشورهای امریکا ، استرالیا ، آلمان ، ایتالیا ، فرانسه ، پرتغال ، کانادا ، ترکیه و افغانستان بوده اند همچنین ارسال داستان از سراسر شهرهای ایران به خصوص از استان های فارس ، اصفهان ، خراسان ، تهران ، خوزستان ، کرمان و کرمانشاه بود.
داستان های ارسالی مورد داوری مرحله اول قرار خواهند گرفت و بهترین داستانها برای تعیین چهار برنده ، داوری نهایی می شوند. به بهترین داستان تندیس صادق هدایت و سه داستان دیگر که در مرتبه دوم بوده لوح افتخار اهداء می گردد.
همچنین تمامی داستان های برنده و برتر تحت حمایت بنیاد صادق هدایت در مجموعه کتابی به چاپ خواهند رسید.
با توجه به مشکلات بهداشتی ، مراسمی برگزار نمی شود.
دبیر مسابقه
جهانگیر هدایت
22/06/2021
"سگی به نام پات"
"پات" نام سگی است که قهرمان داستان "سگ ولگرد" صادق هدایت است. واقعا این شخصیت "سگ ولگرد" کیست؟ سرنوشت این سگ را چگونه باید توجیه کرد ؟ آیا سرنوشت کشوری به نام ایران است ؟ صادق هدایت به این مرز و بوم عاشقانه مهر می ورزید و آرزو داشت که مجد و عظمت از دست رفته را بازیابد. آیا این کشور مانند سگی شده بود که علیرغم اصالت و آسایش در چرخشی ظالمانه از روزگار به سگ نجس و ولگردی تبدیل شده بود که در سرزمینی ناآشنا و انباشته از ظلم باید برای یک تکه نان با آن چشم های قشنگش التماس می کرد ، گدایی می کرد و به جای غذا کتک می خورد؟ آیا نویسنده سرنوشت مملکت خودش را در تصویر سگی می دید به نام "پات" ؟ این سگ دو چشم میشی داشت که گویی با انسان حرف می زد. در انتهای داستان سه کلاغ که نشانه های ظلم و جنایت و وحشیگری هستند می آیند تا چشم های میشی ، پر احساس و پر از معنای "پات" را از حدقه در آورند!
آیا "سگ ولگرد" تراژدی بزرگان ایران است که ناگهان همه چیز خود را از دست دادند و برای زنده ماندن باید در برابر هر ناکس بیشرف بی پدرمادری ، پوزه به خاک می مالیدند و کمک می خواستند؟ بسیاری از آنها که آرمان های مقدسی داشتند در راه حفظ آرمان هایشان کشته شدند و باید منتظر می ماندند تا کلاغ های چشم خوار بیایند و چشم های آن ها را ببرند؟
Click here to claim your Sponsored Listing.
Contact the school
Telephone
Website
Address
Tehran